” نای نالی برای کارون ” خرم سعیدی
” نای نالی برای کارون ” رود عزیزم کارون، به یاد داری آن هنگام که قند در دل برف از سر شوق آب میشد و قطرهقطره زنجیروار بهم گره خوردند تا تو رستم وار و به سلامت متولد شوی؛ کوهها برای دیدن...
” نای نالی برای کارون ”
رود عزیزم کارون، به یاد داری آن هنگام که قند در دل برف از سر شوق آب میشد و قطرهقطره زنجیروار بهم گره خوردند تا تو رستم وار و به سلامت متولد شوی؛ کوهها برای دیدن زیبایهای سهراب گونت پشت سرهم قد می کشیدند و از تماشای رخ زیبایت ماتشان می برد و بر جای خود میخکوب میشدند. گونها، با دسته گلهای صورتی برایت دست تکان میدادند و لالههای وحشی به تعظیم تو سر خم میکردند. کبک و تیهو عاشقوار به شوق دار صف میکشیدند. کل و پازن و قوچ با شوقی وصف ناپذیر به بلندای کوهها می رفتند تا از دور تماشاکنند رقصیدنت میان دشت را. اما تو سراندازان و غزلخوانان، با غرور خاص خود، راهِ بیبازگشت را ادامه می دادی و به آن همه زیبایی پشتمیکردی. صخرههای سرد و خشن را به آغوش میکشیدی و گاه هشیاری خود را فراموش مینمودی، تن به تن تماشاگران کنارت میساییدی و قصه آسمان کوب خود را با دلانگیزی هرچه تمامتر بیان میکردی اما گوش شنوایی سخن تو را درنمییافت؛ سرزنشت میکردند که چرا ساحلهای سرسبز و دوستداران پرمهر دشت و دمن را واگذاشتی و مانند ما به آپارتمان نشینی بی روح سدها دلبستی و غزالی و بادپای خود را گرفتار صید نامردمان نمودی و همانند سرمایهداران به ذخیرهگاه خود افزودی و دست به احتکاری زدی که از آن بیبهرهای.
یادباد روزگاری که روان بودی و دل عشایر با وجود رود دلبندشان خوش بود. دخترکان با طنازی خاص با مشکها از تو آب برمی داشتند، نوجوانان عاشق برای دیدار لحظهای معشوقکان در کنار تو خود را مشغول میکردند. نوعروسان و تازهمادران که به جای زینت طلا، انگشتان و مچ دست و پای خود را با خال تزیین می کردند و دیگران در حسرت دیدن آنها بودند به تو نشان میدادند. تو روان بودی با دیدن گل روی تو، عشایری که از گرمسیر به سردسیر در سَیر بودند، عمر رفته خود را در تو میدیدند و سختی و رنج خود را به بوته فراموشی می سپردند و گاه، منظره غروب خورشید را کنار اجاقی خاموش به تماشا مینشستند و از خاطرات خفته و دلگرفته خود برای گوسفندان در نی هفتبند میدمیدند و از قصر خراب و متروک زودگذر جوانی که با رقص نسیم و تبسم گلهای پرنیان پوش در بهار همراه بود به پاییز و زمستان عمر پیوند میزدند.
رود خوش بر و رویم کارون، خود را گرفتار کردی و مرا که از فاصلههای بسیار دور برای تماشای رقص و آوازت آمده بودم محروم نمودی. فقط توانستم از آن همه زیبایی پیاله ماه را به یاد پیاله پیاله آبی که نودختران از سرچشمهات در مشکها میریزند، مستانه در سحرگاه توببینم و از بام افق، تکستارهِ تنها مانده را در تو تماشا کنم و با روشنتر شدن هوایی که دلکندن از آن مشکل، شکوفه بادام و ارژن را آن طرف رود که به آن دسترسی ندارم در روی تو ببینم، اما وقتی به سکون تو مینگرم، شبِ دوری عزیزان سفر کرده که جان و دل بیقرارم هستند فرایاد میآورم از تو چشم میپوشم و به مرکب آهنینسر پناه میبرم و طی طریق مینمام و به دلتنگی گذشته خود را سرگرم مینمایم.
# خرم سعیدی. ( پس از درنگ کوتاهی کنار کارون دلتنگیم گل کرد و این دلنوشته قلمی گردید.)
طبیعت میراثی نیست که از پیشینیان به ما رسیده باشد، بخشی از وجود ماست که از نسل های پیشین به ما سپرده شده و باید سالم به آیندگان بازگردانیم.
بدون نظر! اولین نفر باشید