چرا علی حاتمی؛ می خواست سینمایی بسازد که فقط بوی ایران بدهد/ محمد شریفی
بیجهت نبود که نیمای بزرگ سرود:
“یاد بعضی نفرات
روشنم میدارد…”
اصولاً من آدمی ایلیاتیام؛ چندان اهل سفر و حضر نبودهام و بیشتر با خانهنشینی و کتابخوانی حال میکنم. استاد جعفر شهری، در خلق تاریخ شفاهی تهران از عصر قاجار تا پهلوی اول، چنان تصویرسازی شگفتانگیزی کرده است که منِ ایلیاتی، هنگام خواندن آثارش احساس میکنم گویی هنگام گذاشتن نخستین خشتهای تهران، شاهد و ناظر ماجرا بودهام.
درست همین احساس را نسبت به علی حاتمی دارم.
حاتمی در آثارش جهانی ایرانی خلق کرد؛ جهانی که در آن کوچههای قدیمی تهران، قهوهخانهها، بازارها، خانههای اندرونی، مطبها، سفارتخانهها، دربارها، لوطیها، مطربها، مادران و عاشقان، هرکدام با زبان و فرهنگ خویش سخن میگویند.
من تازه وارد پنجسالگی شده بودم که علی حاتمی فیلم بلند “حسن کچل” را در سال ۱۳۴۹ روی پرده سینما آورد. آن روزها آبادی ما برق نداشت، اما هوای آنجا نیمهییلاقی بود و ما بچهها هزار و یک جور بازی و تفریح کودکانه داشتیم.
داییام که از شهر آمده بود، شروع کرده بود به تعریف و توصیف فیلم و بازی درخشان پرویز صیاد در نقش حسن کچل؛ همان هنرمندی که بعدها با شخصیت “صمدآقا” به شهرت فراوان رسید. داییام اشعار بحرطویل متن فیلم حسن کچل را نیز حفظ کرده بود.
دیدن حسن کچل آرزوی به گوررفته دوران کودکی من شد. فیلم را ندیدم، اما بعدها به علی حاتمی بسیار علاقهمند شدم؛ علاقهای که همچنان در من زنده است.
علی حاتمی ۵۲ سال عمر کرد؛ در ۲۳ مرداد ۱۳۲۳ در تهران متولد شد و در ۱۴ آذر ۱۳۷۵، بر اثر بیماری سرطان، چشم از جهان فروبست.
اما علی حاتمی در وجود من هنوز زنده است.
فیلم مادر را بارها دیدهام، میبینم و باز هم خواهم دید. در صدای سرشار از مهر مادرِ حاتمی، گویی صداهای سراسر مهر مادر خودم را میشنوم.برایش دلتنگی می کنم، بغضم می گیرد،با هزاردستان حاتمی وارد تهران تاریخی میشوم؛ در “سوتهدلان” با عشق و جنون و تنهایی روبهرو میشوم و در دلشدگان اندوه موسیقی ایرانی را تا پاریس دنبال میکنم.
پدر علی حاتمی حروفچین چاپخانه بود و او از کودکی با کتاب و کلمه مأنوس شد. در دانشکده هنرهای دراماتیک تحصیل کرد و بعدها وارد تلویزیون ملی ایران شد.
نخستین فیلم سینمایی او “حسن کچل” بود؛ اثری که ریشههای عمیقی در نمایشهای سنتی، فرهنگ عامه و ادبیات شفاهی ایرانی داشت.
طوقی دومین اثر سینمایی حاتمی بود؛ فیلمی آمیخته با عشق، تعصب، جوانمردی و مناسبات اجتماعی. در این فیلم نیز علاقه حاتمی به لوطیگری، غیرت، عشق و فرهنگ مردمان کوچه و بازار بهخوبی خودنمایی میکند.
باباشمل و قلندر را نیز در دهه پنجاه ساخت. آن زمان من هنوز فیلمها را نمیدیدم و این خویشاوندان شهررفته بودند که داستان فیلمها را برایم تعریف میکردند. پس از انقلاب، در روزگار ممنوعیت ویدئو، با هزار و یک بدبختی و ترس و لرز توانستم قلندر و باباشمل را ببینم.
در هر دو فیلم، فضای لوطیگری موج میزد؛ فضایی که با ذائقه و طبع ایلیاتی من سازگاری عجیبی داشت.
حاتمی در نخستین آثارش، آدمهای معمولی را جدی میگرفت. فرهنگ کوچه، زبان مردم، اصطلاحات عامیانه، دعواها، آشتیها، عشقها و حسرتهای مردم عادی، در سینمای او شأنی هنرمندانه پیدا میکرد.
خواستگار را از یک ویدئوکلوپ سیار گرفتم؛ فیلم بسیار بریدهبریده بود، اما همان مقدار اندکی که توانستم ببینم، بستری از طنز تلخ را پیش چشمم گشود.
حاتمی در ظاهر درباره آدمهای ساده حرف میزد، اما در پس این سادگی، به مفاهیمی چون حرص، آبرو، ازدواج، سنت، طبقه اجتماعی و مناسبات قدرت نگاه میکرد.
ستارخان یکی از بحثبرانگیزترین آثار حاتمی است. این فیلم را چندین و چند بار دیدهام و نقدهایی بر آن دارم که پرداختن به آنها مجال و مقال دیگری میطلبد.
حاتمی سلطان صاحبقران را برای تلویزیون ساخت؛ مجموعهای درباره ناصرالدینشاه قاجار که میتوان آن را یکی از مهمترین تجربههای تلویزیونی او دانست. حاتمی در این اثر توانست تاریخ، شخصیتپردازی، دیالوگ و طراحی صحنه را در مقیاسی گسترده به یکدیگر پیوند بزند.
او شاه را نه شخصیتی تکبعدی و تاریخی، بلکه انسانی گرفتار قدرت، هوس، تردید، تنهایی و مناسبات پیچیده دربار نشان میدهد.
اما در میان آثار علی حاتمی، بیش از همه عاشق سوتهدلان هستم؛ فیلمی درباره عشق، جنون، خانواده، فداکاری و انسانی که مرز میان عقل و عشق را پشت سر گذاشته است.
سوتهدلان در سال ۱۳۵۶ ساخته شد و نمونهای روشن از علاقه حاتمی به انسانهای حاشیهای است؛ آدمهایی که شاید جامعه آنان را جدی نگیرد، اما برای حاتمی، جهان درونیشان ارزش روایت دارد.
اگر سوتهدلان را یکی از شاهکارهای سینمای حاتمی بدانیم، هزاردستان تاجِ کارنامه تلویزیونی اوست.
هزاردستان تصویری است از تهران، سیاست، قدرت، روشنفکری، ترور، مطبوعات، اشرافیت، حکومت و مناسبات پنهان قدرت.
شخصیتهایی چون رضا خوشنویس، مفتش ششانگشتی و شعبان استخوانی، چنان در حافظه جمعی ایرانیان نشستند که گویی پیش از آنکه شخصیتهای یک سریال باشند، بخشی از تاریخ شفاهی این سرزمین بودهاند.
دیالوگ های رضا خوشنویس همچنان درد امروز و شاید فردای جامعه ی ما همچنان باقی بماند،
حاتمی در هزاردستان نشان داد که چگونه میتوان تاریخ را از مسیر قصه و شخصیت، به حافظه عمومی سپرد.
در حاجی واشنگتن، داستان حسینقلیخان صدرالسلطنه، نخستین سفیر ایران در آمریکا، در ظاهر ماجرای یک مأموریت سیاسی است؛ اما در عمق، داستان غربت، بیپناهی، سوءتفاهم فرهنگی و تنهایی انسان ایرانی در سرزمینی بیگانه است.
کمالالملک روایت زندگی نقاش بزرگ ایرانی است؛ فیلمی که در آن رابطه هنرمند و قدرت، محور اساسی داستان قرار میگیرد. کمالالملک میان هنر و دربار، استقلال و وابستگی، حقیقت و مصلحت گرفتار است.
جعفرخان از فرنگ برگشته نیز رویارویی سنت و مدرنیته است؛ اثری که با اقتباس از نمایشنامه حسن مقدم، تضاد میان سنت و تجدد را با زبانی طنزآمیز به تصویر میکشد.
اما “مادر” شاید ایرانیترین فیلم علی حاتمی باشد.
او یک خانه ایرانی را به جهانی کوچک از جامعه تبدیل میکند. مادری پیر و بیمار، فرزندانش را برای آخرین دیدار فرامیخواند و اعضای خانواده پس از سالها دوباره گرد هم میآیند.
مادر فیلم مرگ نیست؛ فیلم بازگشت است.
بازگشت فرزندان به خانه، بازگشت خاطرات، بازگشت کینهها و سرانجام، بازگشت انسان به ریشههای خویش.
دلشدگان آخرین فیلم کامل حاتمی است؛ داستان گروهی از موسیقیدانان ایرانی در دوره قاجار که برای ضبط موسیقی ایرانی به فرانسه سفر میکنند.
اما سفر آنان فقط سفر جغرافیایی نیست؛ سفری است از ایران به غربت، از سنت به جهان جدید و از موسیقی به مرگ.
حاتمی نشان میدهد که موسیقی ایرانی فقط مجموعهای از نغمهها نیست؛ بخشی از حافظه تاریخی و روح یک ملت است.
جهان پهلوان تختی اما فیلمی است که مرگ اجازه نداد تمام شود و من نیز عمداً به آن نمیپردازم؛ چراکه ناتمام ماندن آن، خود بخشی از تراژدی زندگی هنرمندی است که هنوز برای من زنده است.
اگر بخواهیم تنها یک ویژگی را بهعنوان امضای علی حاتمی انتخاب کنیم، شاید بهترین تعبیر همان جمله معروف خود او باشد:
«من قالی میبافم.»
این تعبیر بسیار دقیق است؛ زیرا آثار حاتمی بیشتر شبیه قالیهای ایرانیاند: پرجزئیات، پرنقش، رنگارنگ و سرشار از نشانه.
وقتی فیلمی از حاتمی میبینیم، معمولاً پس از چند دقیقه درمییابیم که با اثر او روبهرو هستیم.
حاتمی تقلید نمیکرد؛ او میخواست سینمایی بسازد که فقط بوی ایران بدهد.
علی حاتمی؛ مردی که زود رفت.
کارنامهاش ناتمام ماند؛ همانگونه که جهان پهلوان تختی ناتمام ماند.
حاتمی فیلم نمیساخت که فقط دیده شود؛
ایران را میساخت تا به یاد آورده شود.
کاش دوباره سینما به شکوه از دست رفته باز می گشت،
سپاس از یادآوری محمد مالی که من را ۱۳ ساعت تمام به گذشته های سینما برد۔
محمد شریفی
۲۹ امرداد۱۴۰۵- اهواز
بدون نظر! اولین نفر باشید