طالعبینی ابراهیممیرزا نورآبادی به روایت مشقاسم
طالعبینی ابراهیممیرزا نورآبادی به روایت مشقاسم محمد شریفی دیروز باز دلمان هوای مشقاسم را کرد. طبق معمول او را بر سکوی کنار عمارت یافتیم؛ اما این بار تابلوی عجیبی بر سردر خانهاش نصب...
طالعبینی ابراهیممیرزا نورآبادی به روایت مشقاسم
محمد شریفی
دیروز باز دلمان هوای مشقاسم را کرد. طبق معمول او را بر سکوی کنار عمارت یافتیم؛ اما این بار تابلوی عجیبی بر سردر خانهاش نصب شده بود:
“مرکز تحقیقات آسترولوژی(طالع بینی) سیاسی به مدیریت مشقاسم”
چشمم که به تابلو افتاد، نخست پنداشتم خواب میبینم. هنوز در حیرت بودم که مشقاسم، در حالی که اسطرلابی از عهد مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی در دست داشت، فریاد زد: آمیرزا! خیلی خوش آمدید!
گفتم:مشقاسم! این دیگر چه معرکهای است؟
با وقاری کمنظیر ریشش را نوازش کرد و گفت: بنده به درجه استاد تمامی در علم آسترولوژی سیاسی نائل شدهام و طالع رجال و صاحبان مناصب را از روی ستارگان میخوانم.
باز هم چشمهایم را مالیدم تا مطمئن شوم خواب نمیبینم. در همین هنگام مردی نفسزنان از راه رسید و گفت: آمیرزا! به خودت شک راه نده. کاملاً بیداری. مشقاسم دیگر آن مشقاسم سابق نیست!
نگاهی به او انداختم. راست میگفت. ریشی بلند بر چهره داشت، ردایی سپید بر تن، دستاری کوچک بر سر و عینکی تهاستکانی بر چشم. با هیبتی که بیشتر به حکمای عهد صفوی شباهت داشت تا مشقاسمی که روزگاری باهم به ییلاق و قشلاق می رفتیم.
صفی طولانی برای گرفتن طالع در برابر خانهاش تشکیل شده بود.از آنجا که نمیخواستم در کاسبی تازه مشقاسم خللی وارد کنم و از طرفی نیز کنجکاوی امانم را بریده بود، گفتم: اگر ممکن است طالع ابراهیممیرزا نورآبادی را برایم بگیرید، تا ببینم از یک من ماستی که در قابلمه پنهان کردی، چند من کره از آن می توان گرفت۔
مشقاسم عینکش را جابهجا کرد، اسطرلاب را به سوی آسمان گرفت، چند بار زیر لب اورادی نامفهوم خواند و سپس گفت:عجب! عجب! صاحب این طالع روزگاری در برج “رأیطلبان” متولد شده است؛ همان برجی که اهلش هنگام انتخابات چنان مهربان میشوند که اگر گنجشکی عطسه کند، برایش پزشک و دارو و آمبولانس وعده میدهند!
سپس صفحهای از کتاب قطور شیخ بهایی را ورق زد و ادامه داد: میبینم که در ایام تبلیغات تحت تأثیر سیاره “قولالدوله” قرار داشته؛ سیارهای که هر دقیقه صد وعده تولید میکند و هر ساعت بیستویک آرزو میان مردم توزیع مینماید.
گفت: صاحب این طالع درست در لحظهای که بر صندلی قدرت جلوس کرده، سیاره “نسیان” در تقارن قمر با عقرب قرار گرفته و موجب چرخشی ناگهانی و صدوهشتاد درجهای در احوال مشارالیه شده است.
گفتم: یعنی چه؟
گفت:یعنی همان کسی که دیروز برای شنیدن درد دل مردم تا نیمهشب بیدار میماند، امروز صدای مردم را از فاصله یک قدمی نمیشنود و ضعف سامعه و باصره بر او مستولی گشته است.
همان که روزگاری برای هر مشکل مردم نسخه میپیچید، اکنون برای حرفشان تره هم خرد نمیکند.
همان که پیش از انتخابات با لبخند وارد خانهها میشد، پس از انتخابات درهای اتاقش را چنان بسته که اگر خود وعدههایش هم زنده شوند، اجازه ملاقات نمیگیرند!
جمعی از حاضران خندیدند و برخی نیز زیر لب عجب! گفتند.
من که گمان میکردم مجلس به پایان رسیده، برخاستم تا بروم؛ اما ناگهان مشقاسم فریاد زد:
صبر کنید! بخش مهم طالع هنوز مانده است!
سپس رملها را چرخاند، نگاهی به آسمان انداخت و گفت:اینجا نوشته است روزی ستاره حافظه مردم طلوع خواهد کرد؛ ستارهای که دیر میتابد اما خاموش نمیشود. آن روز، وعدههای فراموششده، نامههای بیپاسخ، دیدارهای انجامنشده و قولهای سرخرمن، همگی همچون صورتحساب مهمانخانه بر میز صاحب طالع نهاده خواهند شد.
از شنیدن این سخنان در شگفت شدم و گفتم:مشقاسم! این همه اسرار را از کجا یافتهای؟
لبخندی زد و گفت: مگر نگفتم؟ من آسترولوژیستم!
سپس اسطرلاب را بست، کتاب را کنار گذاشت و آهسته ادامه داد:اما این همه ماجرا نیست. هنوز صفحههای ناگشودهای در این طالع باقی مانده است. چیزهایی دیدهام که گفتنش نه در این ساعت رواست و نه در این مجلس.
گفتم:پس کی خواهی گفت؟
نگاهی به آسمان کرد و پاسخ داد:در وقتی دیگر… در سعد اکبر… آن هم به شرطی و شروطها…
و دیگر چیزی نگفت.
من نیز از میان جمعیت بیرون آمدم؛ اما از آن روز تاکنون ذهنم درگیر همان سخنان نیمهتمام مشقاسم است.
راستی، او در آن صفحات ناگشوده چه دیده بود؟
اگر عمری باقی باشد و دوباره گذارمان به مرکز تحقیقات آسترولوژی سیاسی مشقاسم بیفتد، باقی حکایت را برایتان بازخواهم گفت…
منتظر بمانید…
محمد شریفی
۲۵ خرداد ۱۴۰۵ ـ اهواز
بدون نظر! اولین نفر باشید