سید آرمان شیرمردی پس از ساعتها اندیشیدن به دردهای بیپایان اهواز،یکباره به خوابی سنگین فرو رفته بودم، ناگهان در رؤیایی شیرین فرو رفتم؛ رؤیای اهوازی که میتوانست باشد.
به ورودی شهر که رسیدم، نخلهای بلند و استوار در دو سوی جاده قد علم کرده بودند.
زیر سایه سار شان گلهای رنگارنگ نمایی از بهشت را به رخ میکشانیدند و در میانه میدان، تندیسی از نماد مهربانی ، پیام خوشامدگویی و مهماننوازی را به رهگذران هدیه میکرد. هوا دیگر بوی دود، نفت و نیشکر سوخته نمیداد. شعلههای سوزان گازهای همراه نفت خاموش شده بود و صنایع بزرگ، به جای افزودن بر آلودگی، کمربندهای سبزی از درختان پیرامون شهر کاشته بودند. ریزگردها مهار شده بودند، باران به موقع میبارید و کودکان بیدغدغه و بیماسک در کوچهها بازی میکردند.
مترو اهواز افتتاح شده بود؛ واگنهایی تمیز و مدرن، ایستگاههایی منظم و خطوطی که شهر را به هم پیوند میداد. تاکسیهای برقی و اتوبوسهای نو در خیابانها روان بودند و رانندگان با لبخندی صمیمی به مسافران سلام میکردند. خیابانها آسفالتی نرم و یکدست داشتند؛ دیگر خبری از چالههایی نبود که هر روز بخشی از جان و مال مردم را ببلعند. ترافیک به خاطرهای دور تبدیل شده بود و مردم در مسیرهای سایهدار، پیاده یا با دوچرخه رفتوآمد میکردند.
در میانه خیابانها، پارکهای خطی با آبنماها و نیمکتهای زیبا گسترده شده بود. سطلهای هوشمند بازیافت مردم را به نظم و مسئولیتپذیری عادت داده بودند.
حتی کودکان نیز میدانستند هر زباله را در کدام سطل بیندازند. سرویسهای بهداشتی عمومی تمیز، در دسترس و آبرومند بودند؛ آنچنان که گردشگران خارجی با شگفتی از کیفیت آنها سخن میگفتند. با خود اندیشیدم: «در شهری که چنین چیز سادهای به معجزه میماند، چه راه درازی پیموده شده است.» محلههای فرسوده و کمبرخوردار، از کوی علوی و ملاشیه گرفته تا منبع آب، جای خود را به خانههایی مقاوم، زیبا و متناسب با اقلیم خوزستان داده بودند. هر محله کتابخانه، زمین ورزشی و فضای فرهنگی خود را داشت و دیگر هیچ خانوادهای با نخستین باران نگران آبگرفتگی خانهاش نبود. کتابخانه مرکزی و فرهنگسرای اقوام به قلب تپنده فرهنگ شهر تبدیل شده بودند.
موسیقی، تئاتر، هنر و کتاب، دوباره در زندگی مردم جریان یافته بود. در میدانها و پارکها، یادمانهای شهدا و بزرگان خوزستان با شکوهی درخور نصب شده بود. مردم با احترام از کنار آنها عبور میکردند و فرزندانشان میآموختند که این سرزمین بر شانههای چه مردان و زنانی استوار مانده است. بازار قدیمی عبدالحمید با حفظ هویت تاریخی خود بازسازی شده بود. هر راسته نشانی از فرهنگ یکی از اقوام خوزستان داشت؛ عرب، بختیاری، لر، دزفولی، شوشتری، بهبهانی، ترک و کرد، همه در کنار یکدیگر تصویری از همزیستی و برادری را به نمایش گذاشته بودند. کارون دوباره زنده شده بود. آب زلال در بستر رود جاری بود و ماهیان در آن دیده میشدند. دیگر فاضلابی به رودخانه نمیریخت. قایقها بر آب میلغزیدند و خانوادهها عصرها در کنار ساحل قدم میزدند. پل سفید به گذرگاه هنر و فرهنگ بدل شده بود و حرم مطهر علیبنمهزیار مأمن زائران و دوستداران معنویت بود.
عطر قلیهماهی، حشو، کبابهای محلی و شربتهای سنتی در کوچهها میپیچید و هر رهگذر را به مهمانی خوزستان فرا میخواند. شبهای اهواز نیز رنگ دیگری داشت. خیابانها روشن، محلهها امن و پارکها سرشار از زندگی بودند. زنان، کودکان و سالمندان با آرامش در شهر رفتوآمد میکردند. لنچهای چوبی بر کارون چراغ افروخته بودند و نوای موسیقی محلی در فضا طنین داشت. در آن رؤیا، عرب و بختیاری و لر و دزفولی و شوشتری و بهبهانی، دست در دست یکدیگر، شهر خود را جشن گرفته بودند.
پیرمردی با عبای سفید در کنار جوانی با چوقا و کلاه نمدی قدم میزد و هر دو با لبخند میگفتند: «بالاخره اهواز همان شد که باید میشد.» در همان حال، صدای اذان از گلدستههای حرم علیبنمهزیار برخاست. سر به آسمان بلند کردم و گفتم: «خدایا، سپاسگزارم؛ میدانم که این رؤیا دستیافتنی است.» ناگهان چشم گشودم. سرم به ستون راهرو خورده بود. همان اتاق بود و همان واقعیت؛ بوی دود در هوا، چالهها در خیابان، ریزگردها در افق و پروژههای نیمهتمام بر زمین مانده. اما این بار اندوهگین نبودم.
زیرا رؤیایی را دیده بودم که میتوانست روزی حقیقت شود. با خود گفتم: اگر تنها بخشی از انرژی و هزینهای که صرف مراسم، شعارها و کلنگزنیهای تشریفاتی شده است، صرف حل واقعی مشکلات شهر میشد، امروز اهواز چهره دیگری داشت. کنار پنجره ایستادم و به شهر نگاه کردم. شهر هنوز همان بود؛ خسته، اما زنده. زخمی، اما امیدوار. آرام زمزمه کردم: «روزی خواهد رسید که این خواب، خود به بیداری بدل شود.»
و برای اهواز دعا کردم؛
شهری که با همه رنجهایش دوستش دارم.
سپس تصمیم گرفتم این رؤیا را بنویسم؛ نه از سر ناامیدی، بلکه از سر عشق. شاید مسئولی آن را بخواند.
شاید مهندسی. شاید تاجری. شاید شهروندی دلسوز. و شاید چیزی در جایی تکان بخورد. زیرا اهواز، بیش از آنکه سزاوار حسرت باشد، شایسته امید است. و من هنوز باور دارم: اهواز لیاقت آن رؤیا را دارد.
بدون نظر! اولین نفر باشید