” نامهای از چشم به گوش خرم سعیدی
” نامهای از چشم به گوش ” ” ای خورشید! ای ماه! ای ستارگان! برآیید با خروش! دور راندن کَخورژی۱ را، دور راندن اَیِهی۲ را، دور راندن جَهیِ۳ به جادویی خو گرفته را.” (ص۸۸۲و ۸۸۳...
” نامهای از چشم به گوش ”
” ای خورشید! ای ماه! ای ستارگان! برآیید با خروش! دور راندن کَخورژی۱ را، دور راندن اَیِهی۲ را، دور راندن جَهیِ۳ به جادویی خو گرفته را.” (ص۸۸۲و ۸۸۳ اوستا، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه (۱۳۸۸) تهران، انتشارات مروارید)
در جوهرِ هوای نازانِ شاهْچهرِ بهمنی، در کوچه پر پیچِ شب؛ زهرهِ زیبنده، از فروغِ لاغرِ مینایی مهتاب، با شادمانی وَ فرارِ غصهها وُ مهربانیِ ساده؛ دستِ نقرهکارش را از گردن دَریاوَرْ دامادِ آسمان- که روز و شب، دست در ساعد سیمین سایش داشت، چَشم در چشمش میدوخت و نرد عشق و عشرت میسازید، -برداشت. سپیدهِ سیالْ با نازکیِ خیالْ، نرم میکوبید کوبه درِ سیاهی را. نور از دور با طَبقطبق شاهْبویِ فراوان، پر جلوه روشنی، در دامان آسمان آرمیده بود وُ با خاصیت جادویی وَ قدرتِ جاذبه، از گردِ راه رسید؛ سیهکاسه آسمانِ رعنایِ غنوده را باژگون کرد؛ پیراهن تاریکجای را با کامرانیِ نیکْ شونده، در درهِ مهجوری انداخت. رَزَمِهِ* آهِ شب، تاریکی وُ ظلمِ کلانسالِ خود را دواندوان به پشتِ زمین پرتاب کرد. نغمه دلپذیرِهوا، ابریشم نما بود.َ جلالِ شاهانه آفتابِ چاشتگاهی، که از پنجره جهان سر به در کرده بود گویی به بندش بسته بودند تا کُندسَیر شود. در آن بزمِ خوشباشی، جاودانْ کوهِ بلند قامتِ دماوند که نشانِ دیرینگی ایران است، رخ مینمود؛ گویی از گرانی، پا در زمین کوبیده وَ مادرانه کودکِ آسمان را بر دوش گرفته است. در فرازِ کوهپایهای باشکوه و گردن افزا که گاه، ابر سیاه سیمِ سپید بر دامنش میپاشید و در گوشِ همْ، آنچه در دل پنهان داشتند، خوشگفت و شُنفت میکردند. زمانی سبک بادهایی، مواج و خروشنده، دوان و وزان، لگامِ اسارت میدریدند وُ بال میگستردند، شانه بهم داده، بلندپروازی و گردنافرازی میکردند؛ آنها، سرکش و برهم کوبنده، گرانبار، سر به سینه صخره می کوبیدند وُ خود را در دشت میغلطاندند، و با جهش و جوششِ سبکسری، تندی میکردند. گاه نیز جست و خیزشان فرو مینشست و آرام میگرفتند یا سبب میشدند ابرهای پارهپارهی از همجدا، دست به دست هم داده و جوشنده، شمشیر فلک را به حرکت وا میداشتند تا مانند غَلبیزِ** کشاورزی پیر، غلههای خود را در خرمنِ زمین، انبوه سرازیر نمایند وُ خاک را به زیورِ مرغزارِ تر و آبدار زینتداری خاص ببخشند وَ به چَشمههایِ سر از فرازِ زمین برآورنده، مزین گردانند. ریشه رستنیها، که زمانی وُ روزگاری آسوده بودند، از نیرویِ آب و گِلْ با جانِ دل، رها چون باران، به هوش بههم میپیوست و پشتهپشته جوانگر میگشت. زمین از زیبایی و گرانباریِ این جلوه در پوست خود نمیگنجید.
من با واکاوی درون و همصحبتیِ گلِ اندیشهی کلمات، برای یادبود آیندگان، از چشمِ شوخ وُ شَنگْ، ملالنامهای- رازوار از وضعِ یخ بستهِ دردِ پیر-نوشتم تا دهان برای گوش چنین بخواند. ” ای گَله سنگهای خاموش که یادگارِ سدههایید و غبارِ روزگاران بر رختان نشسته، گاهی زنگِ کلمات توفنده و رسا از فراوانْ ستمهای رفته به گوش میرسانیدید؛ یا از فراوانی ستم فغان سر میدادید؛ صدایی که به داوری زمین هنوز در رگ رگِ کوهها و دشتهای این سرزمین اهورایی جریان دارد. پژواک این فریادها در سایهساران باستان، حلقههای فر و شکوهی که دست به دست شده گواه است بر حقیقتی انکار ناپذیر که میگوید: این سرزمین مقدس یا آیینهی گیتینما با آیینِ مهر، یادگارِ فَرَوَهَرهای فروردین؛ بهترینهای اردیبهشت؛ زیباییهایی با کمالِ خرداد؛ ایزدِ بارانِ تیرماهی؛ جاودانگیِ مرداد؛ شهریارِ نیکِ شهریور؛ پیوستن با مهربانیِ مهر؛ آبهای پاکِ آبان؛ آتشهایِ آذری؛ دانای آفرینندهی دی؛ منشِ نیکِ بهمن؛ آرامش اسفند ماهی؛ با ایرانمندی خاص، نگهبانش بوده و هستند؛ با باد و باران و تابش سوزان یا یخْ بستْ، فرسوده نشده؛ خطرگاهها را از سر وا نهاده؛ گزندِ روزگاران و هجوم ملخوار بیگانگان را از سرگذرانده و پاینده مانده، بارها نغمه از رفتن تاریکی و ظلم سرداده است. وقتی ساکنان این مکان پاک، با جوهرِ جان و خونِ سیالِ ناحیه چَماچَمِ*** خود گفته و نوشتهاند ” ایرانِ جاودان بمان”؛ این کوتهنوشت، جملهای اسمیه و یک نشان نیست که مردم به بانگ گویند بلکه سوگندنامهایست که ایرانیان در طولِ زمان آن را بر صخرهها، درختان، آب روان و آنچه در جریان است کندهکاری کردهاند تا به ملتهایِ عبرتگیرِ دیگر و تاریخِ جهان بفهمانند، این ملکْ ققنوس است. ذات پاکش با زوال و نیستی بیگانه بوده؛ همواره قدم در راهِ شکوه تمدنی نهاده که ریشهاش در رژفای جان مردم است و شاخ و برگ گشنش راه آسمانِ ابدیت را میپیماید. تا زمانی که فرزندان پاکش دل از اندوهش تهی نمیدارند؛ در خاکش قد میکشند و قدمِ جانْ فدا مینمایند؛ بر سرِ پیمان وفاداریِ ابدی خود استوارهستند، خورشیدِ نامِ نیکِ ایرانْ، بر آسمانِ گیتی پرتو افشانی خواهد کرد؛ ایرانی که هر لحظه جهان هستی نگاهداشت اوست و او را به خزاین بیانتهای کائنات متصل میکند.”
#خُرم سعیدی،
۱- کخوژی = صفتی برای اهریمن. ۲- اَیهی = نازایی. ۳- جَهی = نام دختر اهریمن . برگرفته از گزارش دوستخواه بر اوستا .
*رَزَمِه= بقچه ( بغچه ) جامهبند که معروف است این لفظ ترکی است ( دهخدا )
**غلبیز= بر وزن مهمیز به معنی غربال است. ( برهان قاطع )
***چَماچَم = بر وزن دمادم پیشانی را گویند. ( برهان قاطع )
بدون نظر! اولین نفر باشید