برای میهن
برای میهن ” در این وادی به بانگ سیل بشنو / که صد من خون مظلومان به یک جو(۱) ” ( حافظ، تصحیح غنی و قزوینی، ص ۳۲۵ ) آی ایرانِ مینو، صفابخشی کز ازل ” چو خورشید بر زد سر...
برای میهن
” در این وادی به بانگ سیل بشنو / که صد من خون مظلومان به یک جو(۱) ”
( حافظ، تصحیح غنی و قزوینی، ص ۳۲۵ )
آی ایرانِ مینو، صفابخشی کز ازل ” چو خورشید بر زد سر از برج گاو(۲) “بودهای بِنیرو، زادبومگاهِ والای پُر آبرو، با شکوهِ شورآفرینِ مهرجو، جایْباشْ ایرانیان رزمجو! سرزمینِ بآوازهْ نیکو.ای که فانوسِ حیاطتْ از فرازِ برجِ عاجِ خیالانگیزِعرشْ، با وقارترین غزلواره را با شوق و التهاب، پای کوبیده وَ با آیینه عشق، روش و منش خود را به جهان تابانیده است. دنیا، در مقابل فرِ فرهنگ فراگسترت، دچار شرمِ فرهنگی شدهاست. ایران، ای همهی چهارت بهاران، ای آرندهات ماه و ستارگان، ای فرِ فردوسنشان، ای خار چشمانِ دشمنان وَ ای صوَرِ وُ سَروَرِ خوبانْ در آیینه چشم جهان، برتر و بیشمندتر از همسانان. ای دلبرِ کوی دلسِتان و ای هزارنْ گلبرگِ رقصان، ای فوجِ روحانگیزِ جان، ای سرایِ جانْبازان، ای النگِ (۳) بی پناهان و ای النگهِ (۴) آتشفشان، ای همواره بهارِ وُجودت گلْسِتان، ای سرزمینِ نکوییهای بیکران. مردمانِ بِخردِ تو، این نِکُوهَمدردانِ نجیبْ، ستایشگرِندْ داد و دهش، راستی و دوستی را وَ نکوهشگرند ظلم و دروغ و دشمنی را. هرچه اوصافت بپویم، قطرهای از صفاتِ نیکت را نتوانم بگویم. بگمانم سیمانگاری شاهپورسانْ، نگارشِ سیمایِ خسرووَشَت را نگاشته، یا فرهادِ خوش تراش، پیکزت را خوش تراشیده که شیرینوار، شیفتهگانِ درگاهت، در فراسوی جهان، بیدانه بهدام آورده یا دشمنان، مگسوار به طمع شکر در وادیت سرگردان شدند.
بهترینم؛ میهنم، ای آسمانْ سه رنگ وُ نام اشغالگرانت پرننگ؛ آنگاه که یاد میآورمْ زخمهای رستمواری که از دست شغادان بر چهرهی دلت نشسته؛ یک جهان تنهایی را در تو میگریم. ای ستودنی که با تو میتوان به کهکشان تکیه کرد. تو یکهجهانی؛ در هر سرزمینی که نامت روان است، یادگارهایت جاودان آنجاست. با سوگمندیِ دراز و دریغی جانگدازْ و آهِ آمیختهی غمانباز، لشکرِ جَرارِ ( ۵ ) بیگانگان و همسایگانِ دوستنما، یا داخلیانِ دگرخواه، آن تباهیگر آدم نماهای خردکْ عقلِ رسوا دعوی؛ چون آبِ تیره و سیل خروشان از فرازِ کوهساران، کالبدِ پر رنجت را، کینهتوزانه، آماجگاه و جایگاهِ خشونتهای صحرایی کردند وَ لگدکوبِ حوادثِ شومِ خرسهای متحرک وَ خودپرستان بیخبر نمودند. آن بدسگالان، مغولوار، مسلخی سازیدند و زلزلهوار تمدنِ ایرانیت لرزانیدند ولی مرعوبِ فرهنگ درونتهی مغلوبان نشدی و چون برهای از اسارت گرگِ هار، گریزان گردیدی. بارها در عصرِ واژگونه ارزشهای پریشان وَ برتریسازی حیلههای سیاه؛ دروغهای مصلحتآمیزِ نابخردان؛ یاساهای چنگیزخان و کارهای ننگ بارِضحاکان وُ خودکامگانْ زیستی؛ آنها را در دل انباشتی، تُنک حوصلگی نکردی، تند و توفنده با افکارِ پس اندیش به فراپیش جهیدی. زندگیِ دانایی برگزیدی و دچار جهلمُردگی نگردیدی. ای جویندهِ جان، ای پیرِ اسیر وُ خردمندِ دوران، در جهانِ بیتفاوتیها، مانند خوابزدگان نشدی. نیک میدانستی؛ مرگِ بزرگ، مرگِ تن نیست، مرگِ اندیشه است. پس، اندیشهْبیدار ماندی. میهننا، زندگی راستین برگزیدی و تحقیرگران را تاب نیاوردی؛ ای نامرادِ پرحسرت؛ آوارهای در جستجوی گمشده خود بودی و دنبال سایهی گمشدهات میگشتی، هربار که حیلتِ دشمن فهمبردی، ققنوسوار زنده گشتی. با اندیشه جستجوگری، در تیرگیهایِ غبارِ زمان، دست از طلب فرو نشستی وَ راهِ مردگانی که راه وُ رسم دگران میپویند را نگزیدی. دچار گسیختگی و آشفتگی فرهنگی نگردیدی. با ابَرانگیزه، دست از همه سختیهای درونه و برونه فروشستی، بارِ سفر بستی و از گردنههای سخت گذر با خیال خلاق به سلامتی به فراسوها رستی. مُردگیِ احساس و مُردگیِ امید را با بازشکوفگی پشت سرگذاشتی. با اوجِ نغمه عشق؛ تپشی نو در قلبِ خاموشِ روحِ دماوندگونت دمیدی. در میدان مردآزما، با فداکاریِ پیکارگرانه و آرمانخواهانه، گره بر گرهِ افزوده را به تنهایی گشودی. از اشغالگر نهراسیدی و به واپسین شکوفاییهای شکوهمندِ لحظههای نابِ گذشته، افتخارانه بازگشتی و با عمق احساس، سایه زایشگری گسترانیدی. با انگیزشِ شورِ زندگی، رمزواره و رازگرا، با دلْرنجهای خود ساختی و خود نباختی، با خستهجانی و آرزوی دادگرانه، در دگر پگاه با شکیبیدنی آرمانخواه، شبهای یلدایی استبداد را تاب آوردی؛ با تزویرِ خامْ طبعی و رؤیا پرستی بداندیشانِ عصر اهریمنی، به کامِ مردمِ وَفاوَر نورِ جان نشاندی و روشنبینانه از آشفتگیِ اسارتبار، خود را رهاندی. در دورانی سختْآزمای، به دفع پلیدی وُ پلشتی همت گماشتی وَ دشمن را به گورستان تاریخ رهسپر نمودی. پس شاد زی که شادی، روحنواز است و شاهدِ ناز طبیعت.
شاید رازِ آموزشگریِ آموزگارِ وطن برای نسلها این باشد؛ ” آنانی که مردمگریزند و در خود زیستیِ ناشناسِ درون خود فرو رفته و با وطن بیگانه شده؛ رازِ او را نمیپرسند، نمیخوانند و نمیاندیشند؛ دورانِ کودکیشان به وسعت دشتِ باد باد”. بی اندیشه ایرانْ، دیوْبادْ، برگْ برگشان از دفتر گره گشاد و نیست کناد.
# خُرم سعیدی، شهریار دی ماه ۱۴۰۴.
۱- یک جو= {حدود ۶۴ میلیگرم.} معادل یک هفتاد و دومِ مثقال ( لغت نامه دهخدا ) اوزان کمتر از مثقال به ترتیب: ذره ( آنست که در مقابل نور حرکت کند. کمترین و کوچکترین واحد)، قطمیر( دوازده ذره)، نقیر( یک ششم فتیل)، فتیل (یک ششم فلس )، فلس ( یک دوازدهم خردل)، خردل( یک ششم جو )، حبه( یک جو)، طسوج ( یک قیرات.یک نخود)… ” کتاب خط سیاق، جواد صفی نژاد،انتشارات کتابخانه ملی ایران، ۱۳۸۷ ”
۲- ” چو خورشید بر زد سر از برج گاو / زهامون برآمد خروش چکاو ” ( ج ۵ ص ۲۷۸، شاهنامه چاپ مسکو تصحیح دکتر حمیدیان، انتشارات داد ۱۳۷۴ )
۳- اَلنگ = پناه، دیواری که بر روی رزمگه برای حفظ لشکر کشند. ( لغتنامه دهخدا)
۴- اَلنگه = شعله آتش ( برهان قاطع )
۵- جَرار= لشکر گران رَو از جهت کثرت و انبوهی ( لغت نامه دهخدا )
بدون نظر! اولین نفر باشید