مو غریو ای ولاتم… تحلیلی گذرا بر دل نوشته ” نگرانه” آ خرم سعیدی
” نگرانه ” ” من غریبم و غریب را کاروانسرا لایق است. ” ( شمس تبریزی ) گرمایِ شکوفه مَحبت به صفر رسید. در سایهسارِ آزارندهِ رنجِ غربت و تنهایی، با خاطری پریشان، با بارِ درد و...
” نگرانه ”
” من غریبم و غریب را کاروانسرا لایق است. ” ( شمس تبریزی )
گرمایِ شکوفه مَحبت به صفر رسید. در سایهسارِ آزارندهِ رنجِ غربت و تنهایی، با خاطری پریشان، با بارِ درد و غم، پشتبهپشتِ هم دادند و همچو سیاه ابرِ بسیار بارنده، سَیلوار شتافتْ وَ پایدل در گِلم ماند وُ بر ذخیره خستگیهایم افزودند. روح و جانم رودکیوار در دلم چنگ نواخت. از طرفی ” یاد یار مهربان،” یارمندی میکرد و دامنِ دلِ دردینه را رها نمینمود. برای تیمارداریِ روح و روان، در سکوتی پر از شکیبایی که در دل و جانم به شیرینی نشسته است؛ دستِ کودکِ دلم را گرفتم، چَشمان را بستم و با شیفتگی خاص، پای در رکابِ غزالِ تیز پای خیال فشردم وَ راه سفرِ ولایت پیش گرفتم تا کثرتِ دلنشینترین آوایِ دلچسبِ گوشنوازِ طبیعت منطقه، آن سرزمین فر و فروغْ وَ مظهرِ لطفِ طبع و ذوق، که همهی نگارهاش مانند عقیقِ درخشان، بر رخسارِ بدخشانِ انگشتریِ طلا، شراره افروزنده را بار دگر، از دریچه خیالِ راهْگریزِ گذرگیرنده، در پیشگیرم. در کسری از ثانیه خود را در چکادِ کوه ” چیوه ” čivah (1 ) آن کوهِ سرفرازِ شهرآرا دیدم که بربلندای آن یک ” کِلِ ” kel (2) ستبر که کوهنوردان به عنوان نشان بر بلندترین جای کوه افراشته بودند به نظاره نشستم. چراغ خاطراتم را به بلوط پیری آویختم؛ در دیدگاهِ زیبایِ کوه، باغِ بیبرگیِ تخته سنگهای دست بر آسمان سوده و انبوه، خودنمایی میکرد. دورترَک که نگاه را پَر دادم، آن طرف وُ این طرفِ کوه، دو بال فرشتهسان، دشتِ زیبای سوسن ” susan ( 3 )، شهرِ کهنهقرنها، شهرِ زنده و جوان که پیراهن جوانیش فرتوت مینماید و اکنون در گذر فراموشخانه زمان، نه شُکوه پیرانش مانده و نه نشاط جوانی در اوست؛ فقط یادها در سر دارد اما زنده و پاینده است از یک طرف؛ و پهن دشت ایذه، که طبیعت نوازی میکند و از کرانههای زمان آمده است و از دستِ آن، دلْ پر خون است از طرفی دیگر. ایذه، این موزه شهرِ گمشده به عمد، در لابلای اوراق سنگی خود نمایی میکرد. گویی این دو بال قصد داشتند کوه را به پرواز درآورند اما چنان خاکِ دامنگیر، او را بغل کرده و بر چینچین دامنش چنگ انداخته بود از بررفتنش به هوا جلوگیری میکرد. شاید دلبستگی کوه، بخاطرِ کارونِ خاموشْ که زمانی خروشانیش خِرس انداز بوده و حال، اسبِ سرکشش رام سدهای ستم شده. یا نگهبانِ گنجِ ” نارسینا” nᾶrsinᾶ ( ۴ ) که پشت و پناه آن باشد؛ ” نارسینا، یا همان باستان شهرِ ” کُول فَرَه (۵ )” kol farah که نماد زمان، چشم در چشمِ هر تازهواردی میدوزد تا به حسرتی فرورونده، تلخیهای تاریخ را گوارا یابد و بازخوانی مجدِ مجدد ایذه باشد. یا اینکه بخاطر ” شَهسوار ” šahsavᾶr، (۶) آن نگین درخشان، گورستانْ و زیارتگاهِ باستانْشهر که تاریخ را در سکوتِ تخته سنگها و ” بَردِ شئر(۷ )” bardešerهایش پنهان کرده است. شاید هم بخاطر رفیق همواره همراهش، ” مُنگَشت (۸ )” mongaštباشد یا منطقه باستانیِ ” هانی”(۹ ) hani نشین، آن “تاریشا (۱۰ )”ی tᾶriš دلنشین باشدکه در دامنه” الهَک (۱۱ )”alhak دلربایی می کند. یا یادگاریهای باستانی ” خُنگ اژدر (۱۲)” xongaždar ، که عَلمِ شاهیِ شاهان به زیر پای اسبِ گیتی ستانْ وَ مُلک شاهیش قد خم کرده و به زانوست. لشکر سال و مه، روز و شب در گذرگاهِ نگارهای درگاهش بوسه داده، مهرشْ بی صبر و طاقت، گریبانِ جان گیرد و دلْ دست از دامنِ زیبایش برندارد. جایی که آفتاب از طاقِ فلک، زر به زینت داده و قصرش را زرنگار کند.
از فاصله دور و با چشم خیال، در تکاپوی طبیعت دیدم خنده ستارهها و عاشقانههای ماه با ساکنان همیشگیِ شبِ آسمان که گویی لحاف از روی زیبا رویانشان کنار رفته و بر پشت به ناز خفتهاند، از دور خودنمایی میکرد. دیری نپایید، شبستان دیجور جامه بدَل کرد و آن لطیفِ سیمتن، سرخیل اخترستان، آستانهی تحملش از دست خورشیدِ لشکرستان طاق شده و گویی از اسب، در تالاب ایذه اندر فتاده، سرنگون شد و به قعر بحر مَحبت آن فرو رفته است. کمکم با وزش نسیمی دلنواز که شمیمش زلف گندمزارهای نو رسته را به یاد میآورد، ماه را به ” دیمه قُرقُری”dime qorqori ( 13) راهنمایی میکرد تا از طریق این معبر خود را به کارون برساند.
زرکمندِ نورِ رعیتپسند، از دهانِ چشمِ آسمانِ میانِ دو کوه سربرآورد. لکههای آفتاب، جایجایِ زمین را آذین بسته و بذرِ نورش، در شیارهایی که با ” خیش (۱۴ ) xeyš به زحمتِ بازوی دهقانان و زُورِ ” وَرزا (۱۵ ) varzᾶ در سرمای استخوانکاه، ایجاد شدهْ بذرِ راستی کاشت تا در اردیبهشت، درستی از آن برداشت کند. در رؤیا دیدم، ابری از راه رسید، نغمهای از تَهِ دل سرداد و بارید؛ پس از آن همراهِ بادِ وَزان به زیبایی، بار و بُنهاش درهم پیچید و سایه آن در دامان کوه و دشت نمایان گردید که صدای زنگولهِ سمند زندگی و زنده بودن طبیعت را گواهی میداد و باران، زمان را میشست و چهره کوه را از زشتی خشکسالی میزدود؛ اما سالها، ابرها از خود بیگانه شده و بیتاب باریدن بودند. انگار با زمین قهر هستند و به قولِ بختیاریها، ابرها، ” اَو کُور ( ۱۶ )” av kor شدهاند و نمیدانم از زمین بیزاری میجویند یا از زمامدارانش تاوان میستانند و عرصه را بر دل درختانِ نیممرده و لب ترک خورده تنگ کردهاند. بیاییم برای سرزمینِ” سپند اهورایی ” سپند در منقل خورشید ریزیم تا دیو و اهرمنِ بر دامن او خسبیده، به فرشته نیکوییها بدل گردند و شبنم زمستانه در دامنِ زمین زندگی از سرگیرد.
۱- چیوه = کوهی به ارتفاع ۲۱۷۰ متر از سلسله کوههای زاگرس که در شمال خاوری ایذه خودنمایی میکند.
۲- کِل = چند سنگ که بدون ملات روی هم قرار میدهند برای نشان یا علامت جایی
۳- سُوسَن = سوسن که محلیها آن را ” سُوسِه ” تلفظ کنند، دشتی سحرانگیز و کم نظیر که رود کارون آن را دونیم کرده، در ۳۵ کیلومتری شمال خاوری شهرستان ایذه.
۴- نارسینا = نیایشگاه باستانی معروف به کول فره به قولی از دوران عیلام در پنج کیلومتری شهر ایذه و دامنه کوه چیوه.
۵- کُول فره = منطقهای باستانی و متمدنِ پیش از پیدایی هخامنشیان، در شمال خاوری ایذه در دامنه جنوبی کوه چیوه.
۶- شهسوار = منطقهای باستانی با نگارکندها و شیرهای سنگی کم نظیر در سه کیلومتری شمال خاوری باستانشهر ایذه.
۷- بردشئر = شیرسنگی به گویش محلی.
۸- مُنگَشت = رشته کوهی به طول حدود هشتاد و عرض حدود بیست و پنج کیلومتر امتداد، مرتفعترین قله این کوهستان به ارتفاع ۳۶۱۳ متر شمالِ غربی آن به ایذه ختم میشود.
۹- هانی = یا هَنه، به قولی از حاکمان محلی زمان عیلامیان در منطقه ایذه.
۱۰- تاریشا = نیانشگاهی کهن با سنگ نبشتههایی به خط میخی و چند نقشسنگ در جوب شهر ایذه.
۱۱- الهک = کوهی باستانی مشرف بر ایذه با ارتفاع ۱۲۶۰متر.
۱۲- خُنگ اژدر = منطقهای باستانی با نگارکندهایی در ۱۵ کیلومتری ایذه.
۱۳- دیمه قُرقُری = گذرگاهی زیر زمینی در دامنه ” چیوه “؛ در کتاب “عجایب المخلوقات” از آن به عنوان ” فم الابواب ” یاد شده است. مردم منطقه معتقدند آب تالاب از طریق این گذرگاه به رود کارون که از شمال کوه چیوه میگذرد میریزد.
۱۴ – خیش = یا ” هیش ” گاوآهن سنتی که با حیوانات اهلی کشیده و انجام شود.
۱۵- وَرزا = گاوِ نر، گاوورز، گاوی نر که زمین بدان شیار کنند.( دهخدا)
۱۶- اَوکُور = نهایت بخل و خِسَت.
#خُرم سعیدی، اول زمستان ۱۴۰۴ شهریار .
مو غریو ای ولاتم…
تحلیلی گذرا بر دل نوشته ” نگرانه” آ خرم سعیدی
بی تردید استاد سعیدی یکی از پر کار ترین بختیاری پژوهان در حوزه فرهنگ و ادبیات فولکلور است. و آثاری درخور از پژوهش و شعر ارائه دادند و چندین کار هم در دست تحریر دارند.
اما به تحلیل اختصار نگرانه به شرح ذیل بپردازیم.
۱. بکارگیری واژگان با اصالت و ایرانی در نوشتار استاد
۲. آرایه های ادبی در سرتا سر نوشته های استاد تلألو دارند. و این از پرباری اندیشه، و مطالعه آثار کهن نشات میگیرد.
۳. رده هایی ازمکان شناسی و به نوعی ایذه شناسی باستانی را در نوشتههای استاد میبینیم.
۴. آسیب شناسی پنهان و گذرا ایذه رادر لابلای نوشتههای را شاهدیم.شهر گمشده،گذر فراموش خانه زمان، و…
۵. توصیفهای بکر و ترکیبات واژگان ناشنیده را در اغلب نوشته های استاد میبینیم. ،سپند اهورایی، سپند در منقل خورشید..دست کودکی دلم را گرفتم…
۶. امید دادن در زمان نامیدی در دل نوشته ها استاد موج میزند. شستن از باریدن ابر…صدای زنگوله سمند زندگی و…
۷. جذابیت در نوشته و حس و حال خوب گرفتن و رها ننمودن نوشته…
۸. ترکیبات خاص منطقه ای و خلاقیت در نوشتار فنی…چراغ خاطرات را به بلوط پیر آویختم..و..
۹. پای خیال و رویای سفر در دیار آنزان از منگشت تا نارسینا،کول فره ، شهسوار و دل آسمان و ابر… جانفزاست.
۱۰.همواره نگاه بسیط و آرزوی تندرستی و روزگاران خوش را نوید بخش خواننده دارد….
به درخواست دوستی مهربان بود وبه یکباره شد ….مانا و شاد زی
بدون نظر! اولین نفر باشید