خانهای که حرکت میکند«خانه بر دوش، امید در راه» آری ما هنوز کوچ می کنیم
*«خانهای که حرکت میکند»* *«خانه بر دوش، امید در راه»* در روزگاری که زندگی شهری با همه امکانات و آسایش نسبی خود، گاه انسان را از سادهترین شکل همدلی و همراهی دور کرده است، هنوز در دل...
*«خانهای که حرکت میکند»*
*«خانه بر دوش، امید در راه»*
در روزگاری که زندگی شهری با همه امکانات و آسایش نسبی خود، گاه انسان را از سادهترین شکل همدلی و همراهی دور کرده است، هنوز در دل کوهستانها خانوادههایی زندگی میکنند که معنای واقعی «با هم بودن» را هر روز و در سختترین مسیرها تجربه میکنند.
برای عشایر، کوچ فقط جابهجایی نیست؛ سفری است که تمام زندگی در آن جریان دارد. زن و مرد و کودک، در کنار یکدیگر و همراه با دام و دارایی اندک خود، مسیرهای سخت کوهستان را پشت سر میگذارند؛ مسیری پر از مشقت، اما سرشار از صمیمیت، همدلی و پیوندی که هنوز در زندگی مدرن، نمونهاش کمیاب شده است.
در زندگی عشایری، کوچ تنها جابهجایی از نقطهای به نقطه دیگر نیست؛ کوچ یک فرهنگ است، فرهنگی آمیخته با صبر، مقاومت، همکاری و صمیمیتی که در کمتر سبک زندگی امروزی میتوان نمونه آن را یافت.
کوچ عشایر شاید برای بسیاری تصویری از گذشته باشد، اما برای آنان هنوز زندگی جریان دارد؛ زندگیای بر فراز کوهها، میان سنگها و در مسیری که با تمام سختیهایش، با امید ادامه پیدا میکند.
ما مردمانی هستیم با دردهایی که کمتر شنیده شده، با آرزوهایی ساده و با زندگیای که هر روز، روی شانههای صبرمان حمل میکنیم.
ما هنوز کوچ میکنیم…
روایت زندگی مردمانی که خانهشان را بر پشت چهارپایان میگذارند و از دل سنگ و کوه، به دنبال فردای بهتر میروند
ما هنوز کوچ میکنیم…
شاید شما هم مثل من وقتی این عکس را دیدید، چند ثانیه مکث کردید.
به آن زن نگاه کنید که روی چهارپا نشسته؛ شاید تمام خستگی راه را در چهرهاش بتوان دید. به آن کودک نگاه کنید که پشت سر مادرش آمده و هنوز آنقدر کوچک است که شاید معنای واقعی این همه راه و سنگ و سربالایی را نداند.
به مردی نگاه کنید که چوبی بر دوش گرفته و آرامآرام قدم برمیدارد.
اینها بازیگر فیلم نیستند.
این صحنه، لوکیشن یک سریال تاریخی هم نیست.
این، زندگی است.
زندگی واقعی مردمانی که هنوز برای رسیدن به خانه، باید خانهشان را با خودشان حمل کنند.
ما در شهر، گاهی از ترافیک پنج دقیقهای کلافه میشویم. اینترنت که چند دقیقه قطع شود، زندگیمان به هم میریزد. آب که چند ساعت نباشد، همه چیز را فراموش میکنیم و از زمین و زمان گلایه داریم.
اما آنطرف، در دل کوهستان، خانوادهای هست که شاید برای رسیدن به آب، برای رسیدن به مدرسه، برای رسیدن به درمانگاه و حتی برای رسیدن به یک جاده، کیلومترها راه سخت را پشت سر میگذارد.
آنها از میان سنگها عبور میکنند.
نه با ماشینهای شاسیبلند.
نه با جاده آسفالت.
نه با امکاناتی که ما حتی گاهی قدرشان را نمیدانیم.
خانهشان را جمع میکنند، زندگیشان را روی پشت چهارپایان میگذارند و راه میافتند.
زن، مرد، کودک، پیر و جوان.
همه با هم.
شاید همین «با هم بودن» بزرگترین سرمایه زندگی عشایری باشد.
در زندگی آنها کسی تنها نمیماند. اگر مسیر سخت است، همه سختیاش را با هم تحمل میکنند. اگر بار سنگین است، همه سهمی از آن دارند. اگر کودکی خسته شود، خانواده سرعت قدمهایش را کم میکند.
اینجا زندگی هنوز بوی خانواده میدهد.
هنوز کسی پشت سر دیگری راه نمیرود که جا بماند.
هنوز دستها برای کمک کردن دراز میشوند، نه فقط برای گرفتن.
اما بیایید صادق باشیم.
پشت این تصویر زیبا، رنجی بزرگ پنهان شده است.
ما معمولاً وقتی از عشایر حرف میزنیم، یاد لباسهای رنگارنگ، موسیقی محلی، طبیعت بکر و زندگی سنتی میافتیم.
عکس میگیریم.
فیلم میگیریم.
در فضای مجازی منتشر میکنیم و مینویسیم: «چه زندگی زیبایی.»
اما کمتر کسی میپرسد این زیبایی، چقدر سختی دارد؟
کمتر کسی میپرسد کودکی که در این مسیر بزرگ میشود، مدرسهاش کجاست؟
اگر بیماری سراغ این خانواده بیاید، درمانگاه چقدر از آنها فاصله دارد؟
اگر زنی در میانه کوچ نیاز به پزشک داشته باشد، چه کسی به دادش میرسد؟
اگر این مسیر بر اثر باران و برف بسته شود، زندگی چه شکلی ادامه پیدا میکند؟
عشایر را نباید فقط در قابهای زیبای گردشگری دید.
آنها بخشی از همین ایراناند.
بخشی از مردمانی که با همه سختیها هنوز ایستادهاند، هنوز دامداری میکنند، هنوز تولید میکنند و هنوز زندگی را ترک نکردهاند.

این عکس شاید برای ما فقط چند آدم و چند چهارپا در میان سنگها باشد.
اما برای آنها، تمام زندگی همینجاست.
همین بارهایی که بسته شدهاند.
همین کودکانی که پا به پای بزرگترها راه میروند.
همین زنانی که هم مادرند، هم همسر، هم همراه خانواده و هم ستون زندگی.
و همین مردانی که شاید خسته باشند، اما باید راه بروند؛ چون زندگی منتظر کسی نمیماند.
ما شاید روزی عشایر را فقط در کتابهای تاریخ ببینیم.
شاید روزی کوچ فقط یک مراسم نمادین برای جشنوارهها شود.
اما هنوز کسانی هستند که هر سال، با آمدن فصل، خانهشان را جمع میکنند و راه میافتند.
برای پیدا کردن مرتعی بهتر.
برای آب.
برای دام.
برای زندگی.
و شاید برای امید.
آنها هنوز کوچ میکنند؛ اما سؤال اینجاست: ما برای آسانتر شدن مسیر زندگیشان، چه کردهایم؟
این تصویر فقط روایت یک کوچ نیست.
این تصویر، درد دل مردمانی است که سالهاست در سختترین مسیرها زندگی میکنند، بیآنکه صدایشان به اندازه صدای زندگی شهری شنیده شود.
عادل سعیدی پور
فعال اجتماعی رسانه ای و مدرس دانشگاه
بدون نظر! اولین نفر باشید