یادداشتی از دلِ جادههای مرگ، برای بهاری که گم شده است من بهار را فراموش کرده ام محمد شریفی
یادداشتی از دلِ جادههای مرگ، برای بهاری که گم شده است من بهار را فراموش کرده ام محمد شریفی سالهاست به میمنت و مبارکیِ فلرهای نفتی، ریزگردهای بیامان، تورم فزاینده، ناترازیهای عدیده،...
یادداشتی از دلِ جادههای مرگ، برای بهاری که گم شده است
من بهار را فراموش کرده ام
محمد شریفی
سالهاست به میمنت و مبارکیِ فلرهای نفتی، ریزگردهای بیامان، تورم فزاینده، ناترازیهای عدیده، قطعی برق و فوران فاضلاب ها به وقت یک میلی متر باران، جادههای مرگ، سوءمدیریتها و خیلی چیزهای دیگر، من بهار را فراموش کردهام!
در اهواز، سالهاست تقویم را ورق میزنیم، اما سهم ما از فصلها بیشتر از آنکه بهار و تابستان و پاییز باشد، فصلِ قطعی برق، فصلِ گردوغبار، فصلِ گرانی و فصلِ وعدههای یک من صد غاز است.
امسال دلم هوای بهار را کرده بود.
صد قلهوالله خواندم، خودم را به رسم احتیاط با مارهای خالو شاهقلی پرپین کردم(پرپین= دعای دفع بلا) و پا در جادههای مرگ گذاشتم؛ جادهای که هر پیچ آن، خاطرهای تلخ و هر دستاندازش، آهی فروخورده از مردم این دیار است.
راه آبادی آبا و اجدادی را در پیش گرفتم.
دلم میخواست ببینم آیا هنوز شکوفههای سفید و صورتی بادام بر شاخهها نشستهاند؟
آیا هنوز باغ مشخیرالله بوی سیب و هلو و زردآلو میدهد؟
آیا هنوز در آسمان بلواس(ابوالعباس ، باغملک خوزستان)، ابرها دست به دست هم میدهند و رعد و برق، مثل دهل توشمال چراغ، گوش فلک را کر می کنند۔
دلم میخواست دوباره بوی گل بابونه را حس کنم؛ همان بویی که من را به سالهای دور میبرد۔
به قول خودم رفته بودم تا بهار را پیدا کنم.
اما مشقاسم زودتر از بهار خودش را به من رساند.
جریان آمدنم را که برایش تعریف کردم، دستی به سبیلش کشید، نگاهی به آسمان انداخت و گفت: کاش همان پاییز می آمدی؟
گفتم:مشقاسم! من آمدهام بهار را پیدا کنم، تو چرا پاییز را پیش میکشی؟
گفت:بهار اینجا هم مثل همان بهار اهواز است؛ آسمانش بهاصطلاح آبی است و مابقی ملحقاتش با اهواز مو نمی زند۔
ـ پاییز بیا! دستکم خوشههای شالیزار زرد میشوند و بوی بافه های برنج در آبادی میپیچد… البته اگر تا آن موقع، رودخانه رمقی برای رساندن آب به شالیزار داشته باشد!
گفتم:مشقاسم،ماموریت تو هم این شد که من را از بهار برنجانی!
چشمم به خالهستاره افتاد.
زمان، آرام و بیصدا از کنار صورتش گذشته بود؛ اما انگار هنگام عبور، چیزی را هم با خودش برده بود.
چشمهایش دیگر آن ستارههای سالهای دور نبودند؛ مثل دانههای زالزالک باغ مشهدی عیدی، زرد و کمفروغ شده بودند.
دیگر زورش به کرکیت نمیرسید که مثل سالهای دور، محکم بر دار قالی بکوبد.
خاله کنار دار قالی بدون تار و پود نشسته بود.
دستهایش را نگاه کردم؛ دستهایی که زمانی با نخ و رنگ، گل و بوته و زندگی میبافتند، حالا خودشان شبیه شاخههای خشکیده درختی بودند که زمستانهای زیادی را پشت سر گذاشته است.
پرسیدم:خالهستاره، چرا دیگر نمیبافی؟
لبخند کمجانی زد و گفت:چشم که نبیند، دل هم حوصله بافتن ندارد.
نمیدانستم چه بگویم.
از کنار او که گذشتم، محمدرحیم را دیدم؛ همان یتیم تنها.
پارسال پدرش رفته بود و امسال، زمستان مادرش را هم با خودش برده بود.
دو سال، دو ستون خانهاش را از او گرفته بود.
دستش را گرفتم و بهش قول دادم، کاری کنم که پاییزی را که مادرش زنده بود، از یاد نبرد.
شاید آدم در زندگی نتواند جلوی رفتن آدمها را بگیرد؛ اما میتواند نگذارد خاطرهشان هم بمیرد.
به کوههای آبادی نگاه کردم.
برفهایی که روزگاری در کوچههای آبادی ما مثل کوه قاف تلنبار میشدند، دیگر نبودند.
کوهها هنوز ایستاده بودند؛ اما برفها رفته بودند.
رودخانه هنوز از میان دره میگذشت؛ اما انگار خودش هم خسته بود.
بلوطها هنوز ایستاده بودند؛ اما زیر پای من، برگهای خشکیدهشان یکییکی میشکستند.
صدای شکستن هر برگ، مثل شکستن یک خاطره بود.
چشمهایم را بستم.
ناگهان خودم را دیدم؛ سالهای دور…
انگار با دوستان همبازی کنار رودخانه نشسته بودیم و خوشههای انگور بیدانه را تماشا میکردیم؛ انارهای یاقوتی باغستانها را میدیدیم که انگار خورشید، تمام سرخی خودش را در دانههای آنها جا گذاشته بود.
مشقاسم باز هم خواست چیزی بگوید.
گفتم:مشقاسم… بس است!
نگاهی به شکوفههای بادام انداختم؛ به آسمان بلواس، به جنگلهای بلوط، به رودخانهای که خسته و آرام از کنارمان میگذشت۔
مشقاسم چیزی نگفت.
راه افتادم.
پشت سرم آبادی بود؛
شکوفه بود؛
بابونه بود؛
رودخانه بود؛
خاطره بود…
و روبهرویم اهواز.
شهری که سالهاست بهار را در آن، فقط از روی تقویم میشناسیم۔
آخرین کلام مش قاسم این بود،
آ میرزا بهار را پیدا کردی؟
نگاهی به شکوفههای سفید بادام کردم و بدون آنکه چیزی بگویم، دوباره راه افتادم…به سوی اهواز.
محمد شریفی
یکم فروردین ۱۴۰۵- اهواز
بدون نظر! اولین نفر باشید