هفتِ هفت، تولد شناسنامه ایِ من است. متن زیر بدان مناسبت نوشته شد.”
” مهر و من ” ( دلنوشتهای برای آمد و شدنم) ” هفتِ هفت، تولد شناسنامه ایِ من است. متن زیر بدان مناسبت نوشته شد.” سخن از قالیچه بیبی بافِ پاییز است با ترکیب رنگی تازه و...
” مهر و من ”
( دلنوشتهای برای آمد و شدنم)
” هفتِ هفت، تولد شناسنامه ایِ من است. متن زیر بدان مناسبت نوشته شد.”
سخن از قالیچه بیبی بافِ پاییز است با ترکیب رنگی تازه و کمیاب که برای خودش بهاریاست؛ در مهر همراهِ باد، کودکان نوپای پاییز پاتیز میکنند، با مهربانی با هم میلولند تا به مدرسه طبیعت بروند. در پاییز دلانگیز، خورشید بر قامت لخت و عور درختان تابید اما اثری از سایه نبود، در اینجا تاوان زیبایی را برگها پرداخت کردهاند که به سمت پرتگاه کوچ میکنند، به هر سو میدوند و سرود آزادی سرمیدهند. برگها، در پاییز آیینهها را تکثیر میکنند تا ما هزاران شویم و تنها نمانیم.
در باره تولدم تا قلمم که همواره دستافزارم است را بر کاغذ چرخاندم، سکوتِ ذهنم شروع شد و در این سفر ذهن خود را گم کردم. سعی کردم در سنگر کلمات مأوا بگیرم و انگِشتِ خاطرات را روشن نمایم اما واژهها در دور از دسترسترین قسمت ذهنم یعنی فراموشی لانه گذیدند. هر قدر مانند کوه سکوتم را به باران اندیشه واگذاشتم، سنگینتر و سنگینتر میشدم. پسِ سر را نگاه کردم دیدم من در مدت عمر واژههایی از جنس نور که در جانم جوانه زده و از دلگریخته بودند را خانهبدوش و آواره کردهام. شاید کسی آنها را به دل خود راه دهد و شاید از آنها گریزپا باشد.
من که مترسکِ خندانی هستم که با پرندهها دوست است؛ شاید حقیقتی باشم که در بهار یا پاییز گم شدم یا جدال میان سنت و مدرنیته باشم. هرچه هستم مثل دیگر فرزندان عالم، قربانییی هستم که مادران تقدیم طبیعت مینمایند.
قانون مرا با پاییز میشناسد و مادرم با بهار. چون خنده واژهها را نمیدانستم، اولین برخورد با دنیا از ناتوانی غلبه بر زندگی، گریه کردم؛ نمیدانم در کدام فصل زمین زیر پایم خالی خواهد شد؛ آخرین روزی که زندگی را به گوش فراموشی میسپارم و روزی که چراغ آن آمد کنارم نشست و کم فروغ گردید و بدنم از خواندنم خسته شد، مانند شکلات در کاغذ سفیدی میپیچندم و با واژههای که مانند دیگران آنها را نمیفهمم، در دامن زمین میگذارندم آنگاه، دیگران در ناتوانی زندگیام گریه خواهند کرد. آری وقتی زمانه سرنوشت مرا مینوشت، موهای کاغذ مثل دندانهایش سفید شد، دندانها یکی پس دیگری افتاد و عمرم را ورق می زد. زندگی تا آنجا پیشرفت تا دیگر جایی برای سرخ نگهداشت صورتم نمانده بود و برای روشنایی آینده سوختم. به یاد دارم در کودکی،انگشتانم میشماردم و خواستههایی که بعداً به آنها خندیدم یکییکی پرواز دادم، یکی پس از دیگری در هوا گم شدند.
پس از صبری که خرج زندگی کردم، تنها سرمایهام واژههایی است که میدانم و گاه با سکوت قلم فریاد زدهام پس چیزی برای اختلافات آتی باقی نگذاشتم و سبکبال هستم. آدم کم عمقی بودم چون با شفاف بودن، عمق خود را نشان دادم تا از گلآلود بودنِ من واهمه نداشته باشند. وقتی کفشهای رتج را پوشیدم و مانند نباتی که معنای زندگی را نمیداند، در آفتاب زندگی ایستادم تا آبدیده شوم، عمرم مانند یخ آب شد. صدای کفشِ پیری، تلقتلق به گوش میرسد، ضربان قلبم مانند ساعت شنی هشدار لازم را میدهد. فرزندانم، برگهای سبز و تازهای هستند که بر تنهام روییدند اما تنه، رو به پوسیدگی میرود و میافتد اما برگها، همچنان این دور تسلسل را انتظار میکشند. آیینه هزار تکهی عمر من پرداخت بدهی دیرینیاست که روزی هدیه به خانواده بود و حال گلوگیر خانوادهام که بزودی گرفتار عدالتی خاص میگردم.
مادرم گفت تو اردبهشتی بودی اما از آنجا که اولین پسر خانواده بودی، شاید مأمور سجل احوال چون اشتیاق خانواده را دید، قبل از بهار، پاییز را در اسناد دولتی ثبت کرد. شاید مادرم در پایان تقویم تابستان، آرزوی را انتظار میکشید تا پسِ دخترانش که آنها را ” بَسْ *” ننامید پا به عرصه گذارم. وقتی به کاسه چشمان مادر و پدر نگاه میکردم، پس سکوت چشمشان دریایی عمیق درگذر بود که گوشهای از آسمان را روشن میکرد.
مهر، محبت ازلیاست و من با مهر میزیم و مهرزادهام. مهرجاییاست که کوه همسایه آسمان است و خورشید، باران را همراهی میکند. مهر شور رفتار دریایی ست که گیسو میشکند. مهر اشکیاست که دیده دل جای اوست. مهر اسب بالدار ابریست که دستمال سپید خود را به باد میدهد و دیدگاه خسته مردم منتظر را دنبال خود میکشد تا کشتزارشان تشنه نماند، اما باد، آرزویشان را با خود میبرد.
# خُرم سعیدی، شهریار، مهرماه ۱۴۰۵
*بَس Bas در اصل نام الاهه ایست. در مناطق بختیاری؛ گُلبَس، دُوَربس، همیبس، خدابس، بَسی، الابس، مابس، و… نامهای زنانه هستند
بدون نظر! اولین نفر باشید