تغییری در راه “/ خرم سعیدی
تغییری در راه “ در انتهای شهرِ تابستان که هنوز گرمایش بی سرما بود، شهریور لنگْلنگان و پاورچینپاورچین میل دارد با مهر به منزل خواهرش پاییز سر بزند. پیشقراول خزان، کفشهای رنج را از پا در...
تغییری در راه “
در انتهای شهرِ تابستان که هنوز گرمایش بی سرما بود، شهریور لنگْلنگان و پاورچینپاورچین میل دارد با مهر به منزل خواهرش پاییز سر بزند. پیشقراول خزان، کفشهای رنج را از پا در آورده بود تا صدای خشخش پایش دل برگها را نیازارد. هنوز باد قوی پنجه پاییز تنِ برگها را نلرزانده، گویی آنها از ترس تب نوبه تابستانه برخود لرزیدهاند، زرد و پژمرده شدند، تن نحیف خود را بهدست باد میدادند، باد میدمید و برگ میدوید. این زر ریزان پاییزِ در راه، با روشی روشن، نور دلشان از خورشید برگ سوز تهی شده، روزگار به مهر میگذراندند و مثل دسته کبوتری، در کوچه پسکوچهها یا خیابان، با گذرندگان گرم گفتوگویند و از حضور خود لذت میبرند. آنان که سرکشی کرده و در شهر پراکنده شدند، تن به شلاق پاکبانان سپردند. هرچه بیداد کردند و گفتند ما آشغال نیستم به گوش کسی نرفت؛ آنان را سوار مرکب آهنین سر کردند و همراه دیگر زبالهها در بیابانی تلنبار نمودند. آنی که گرفتار نشده بود دوباره خود را بهدست باد سپرد و سر به بیانان نهاد و آنکه گرفتار گردیده بود، خود را باخت با جور زمان ساخت.
باغبان با ترانه باد و سخاوتمندیِ چشمانِ مست، دولتِ عشقِ مهربانیِ تنها و سبکش چون برگ را، در برابر حرکت و سکون از قلبش به قلب میوهها پرواز میداد؛ در گرماگرم میان تابستان و پاییز، در هُرم خوشخرام خورشید، مژهاش عرقِ محبتِ زلفش را که مانند رشته گسسته تسبیح، از جبینش در حرکت بود دستگیری میکرد تا به سلامت ره گونه را بپیماید و خود را بهدامان خاک برساند، یاریگری مینمود، اما بهناگاه روی تن زرینگیسِ برگی چکید و از آنهمه زیبایی در شگفت بماند. او میدید لشکر برگ خارج از سنگر چابکوار سپر انداخت. غروب غرورش شکست و فرو ریخت؛ بهترین فصل آسایش برگها، بهارِ چهره خود را چون چراغی خرد بر باد از دست میداد و جانش پیشاپیش با حسرت در دست خزان جولان میدهد.
آواز پاییز تیزپا، این شاهکار خیال، از پس کوچهای بنبست سر برآورد و به گوش دور دستهای دشت رسید؛ قامت افراشته چشمهها از جوشش بماند و رود از کوششِ رقصش کاست. خوش اقبالی از پیرهن درخت برخاست. فصل بهترین آسایش و خوش اقبالیِ میوهها از در درآمد، قیچی درد، بی چشمپوشی زیبایی و دلربایی این چشم و چراغ درختان، با چشمانی عنابی و لبانِ خندان؛ یکان یکان آنها را از شاخهِ صبر و یارِ دیرین در هجرانِ برگْ میبرید و حاصل رنجِ درخت را روانه بازار میکرد.
# خرم سعیدی، شهریار ۷ ۰/ ۶ ۰/ ۰۵( در تعطیلی روزی میان تعطیلات، حوصلهام را از دست داده بودم، دل به گشت و گذار واداشتم، دیدم چگونگی برگهای افتاده را؛ متن بالا حاصل دیدن برگهاست.)
بدون نظر! اولین نفر باشید