آخرین خبرها

حکایت عبرت انگیز یک تازه به دوران رسیده صِیدُوق!/قسمت دوم

فشار وارده به سینه اش را حس کردم. هیکل را به عقب داد . نیم تنه ی بالا را ولو کرد روی مُبل دو نفره. فکر کردم پاهایش دارد آویزان می شود.یک لحظه آمدم بگیرمش. خُرناسه ای کشید که با چند کلمه ولو شده از توی دهنش ادغام شد . مفهومی از آنها به گوش نمی رسید .دو نَفس پشت هم بیرون داد و چند تَک سُرفه ی خشک، مثل زُوزه ای که از مرغ سربریده بیرون داده می شود.

حس کردم خیلی این حرف ها برایش سخت است اما آدمی با مشخصات او ، دائم باید گذشته اش را به رُخش بکشی تا مرزهایش را بشناسد وگرنه فرصت پیدا کند برای دست یابی به منافعش حاضر است از هر مرز اخلاقی عبور کند و دیگران را له نماید!

لیوان آبی دادم دستش.در حالیکه می لرزید آب را با ولع داد توی حلقومش. صدای آب خوردنش مثل شریان باران توی ناودانی به گوش می رسید. کمی حالش جا آمد. تکیه داد به مبل و خودش را جمع و جور کرد. اَبروهای پُرپُشتش را کَمانه داد بالا . می شد عصبانیت را از چهره‌اش خواند. چیزی یادش آمد. یکباره مثل اینکه می‌خواهد بترکد تُن صدا را کشید بالا و گفت:

– این حرفها را با کنایه زدی؟ غُربتی یعنی چه؟ یعنی ما غُربتی هستیم؟ کی این حرفها را زده ؟ بگو تا بروم دادگاه شکایت اش کنم!

زُل زدم توی چشم هایش و نگاهی از سر تحکم به او انداختم :

– حرف های دیگری هم در موردت می زنند.غُربَتی که چیزی نیست! حرف هایی که همولایتی هایت نقل می کنند.مثلا می گویند: قبل از اینکه پا بزاری تو مطبوعات تو نادری بساط داشتی و گدایی می کردی؟چطور شد پاهایت به مطبوعات رسید؟

تحملش را دوباره از دست داد .جَستی زد که از جا بلند شود. زورش نرسید .دستش را به میز عسلی گرفت . باز هم نتوانست. دوباره ولو شد توی مبل و یک لنگ کفش از پایش در رفت.بوی جورابش هوا رفت.خفه کننده است! حالا نفس نفس اش را می شد ، شمرد. می خواست حرف بزند،صدا توی دماغش گیر کرد.اما هر جوری بود آن را بیرون داد:

– همشهری هایم حسودند. مگر من مال شان را خورده ام؟ نمی توانند پیشرفتم را ببینند؟

– چه پیشرفتی؟….اینکه به زور بروی در استانداری و سِمج بشوی و خودت را به بدبختی بزنی تا به تو رَحم کنند و نامه بیاوری از استاندار تا گزارش هایی که خودت بدون سفارش چاپ کرده ای توی روزنامه ، دولا پهنا پول شان را به زور از ادارات و شرکتها بگیری؟ اگر هم بهت ندادند، تهدید کنی؟ این را می گویی پیشرفت؟خودت که چیزی بلد نیستی بنویسی بلکه اخبار توی سایت های شرکت‌ها را سرهم کنی و بزنی.

با اکراه و تحکم به او نزدیک شدم و با انگشت اشاره او را نشانه رفتم:

– فکر کردی همه از تو می ترسند؟ مجبورند فاکتورهای تو را نقد کنند؟ البته که یک وقت هایی هم آمده ای و مثلا گفتی زنت مریضه و زیر اکسیژنه و پول می خواهی تا دستگاه بخری برای مریضی زنت؟ راست و دروغش با خودت! خوب مردم هم دلشون به حال و روزت سوخته و فاکتورهایت نقد شد!

کمی سرش را زیر می اندازد .فکر می کنم لابد دارد وجدانش با او کلنجار می رود که دوباره چیزی به ذهنش خطور می کند.اسم یکی از همشهریانش را می آورد؛

– په چرا بهش بیشتر آگهی دادی…ها؟!

کمی دارد مرا عصبی می کند .می روم سمت در و آن را باز می کنم تا هوای اتاق تازه شود.صدایم را تو دماغی می کنم تا ادایش را درآورده باشم :

– مگر چاه درخواست های تو ته هم دارد؟

وقتی عصبانیت مرا می بیند سعی می کند سیاست به خرج دهد:

– بلاخره ما هم برادرت هستیم.

– تو می فهمی “نمک به حرام” یعنی چی؟

– ما نیستیم.ما مرام داریم!

– راستی همشهری هایت داستان های دیگری هم از تو می گویند.دوست داری بشنوی؟

بُل می گیرد. مثل مار می شود که نمی تواند از مارپیچ خودش آزاد شود.از هر طرف می خواهد خودش را سراپا کند، غَلت می خورد آن سوی مبل. فقط زیر زبانش فحش است که نثار بدخواهانش می کند.

– تو شهر ما چشم دیدن مرا ندارند چون من زرنگم.خودشان یک مُشت تنبل اند.برایم صفحه درست می کنند چون حسودند.

– جنابعالی فکر می کنی زرنگی که خودت را یک مدت جا می دهی اصلاح طلب و بعد که کار و کاسبی ات کِساد شد پُشتک می زنی و می افتی دنبال نماینده اصول گرا. به مقصد که رسیدی و خواهرت را برد سرکار تو شرکت نفت شمال ، دوباره یه درخواست دیگر . پشت هم درخواست هایت هم تمامی ندارد.اگر نماینده از دست ات خسته شد می شوی ضِد همان نماینده و علیه اش حرف درمی آوری!

ادامه دارد….

درباره‌ی عادل سعیدی پور

فوق لیسانس مهندسی صنایع،عضو خانه مطبوعاتو خبرنگار رسانه ها،مدرس دانشگاه، فعال اجتماعی وورزشی

همچنین ببینید

حکایت عبرت انگیز تازه به دوران رسیده: صِیدوُق!

قسمت اول با صدای دورگه اش از پشت تلفن منتظر چهره ای با هیبت و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.