آخرین خبرها

حکایت عبرت انگیز تازه به دوران رسیده: صِیدوُق!

قسمت اول

با صدای دورگه اش از پشت تلفن منتظر چهره ای با هیبت و چابک هستی که یکباره هیکل پَت و پَهن اش تو را غافلگیر می‌کند. عرض هیکل اش توی مُبل یک نفره جا نمی گیرد.بسختی خودش را پهن می کند توی مبل دونفره و ناخودآگاه لِنگش را می اندازد بیرون مبل .
دستپاچه نمی دانی چکارش کنی که باران حرف زدنش بالا می گیرد و به زبان محلی غُرغُر می کند که چرا به فلانی این قدر آگهی رسیده و به او کمتر داده شده است.
درگیر واژه هایش هستی که بوی عَرقِ تنش دماغت را می آزارد .تلاش می کنی کمی فاصله بگیری که دوباره شروع به گلایه از روزگار می کند.اینکه شش تا خواهر و برادر روی دوشش دارند خرج تراشی می کنند.
اینکه به سختی و خواهش و تمنا خواهر بزرگتر را روانه تهران کرده و الان او پیشرفت کرده است و رفته تو کار املاک و دست خواهر دیگرش را هم گرفته و وی را هم فرستاده تهران. حتی برای اینکه مساله را جدی تر کند تُن صدایش را کمی پایین آورد و دور و برش را برانداز کرد، طوری که کمی شَک کردم .
با صدای آرام گفت که خواهرش دلارهای رئیس اش را توی شلوغ پُلوغی ها و بگیربگیرهای ارزی، ضبط و ربط می کرده و اگر خواهرش نبود احتمالا پرونده سنگینی برای رئیس اش آب می خورد.بلاخره دلارهای امانتی نزد خواهرش زیاد بودند و چند بار هم مجبور شده بود خودش سراسیمه برود تهران و کمک خواهرش کند تا کسی از رَد دلارها بو نبرد.
با تاکید گفت؛
– حتی خانواده رئیس هم نمی دانستند دلارها کجایند! فقط خواهرم و من می دانستیم!
نگاهی به بُهت و حیرت من انداخت.حس کرد دارد روی من اثرش را می گذارد که بدانم؛ کارهای زیادی از او بر می آید.
حالا کمی هیجان به کلماتش داد و از اینکه یکبار از چنگ مامورها در رفته و کلی دلارهای رئیس خواهرش توی یک کارتُن در نزدش بوده و سراسیمه مجبور شده بود کنار اتوبان همت خودش را به شکل یک گدا دربیاورد تا مامورها به او شک نکنند به عنوان یک پیروزی یاد می کرد.
دوباره ساکت شد و زُل زد به من تا ببیند اثرش حرفهایش چطوری است. بعد هم با لبخند ادامه داد که البته پاداش خوبی هم گرفته و خواهرش حالا توی نیاوران یک آپارتمان دارد و پاتوق خودش هست و شروع کرد به گفتن اینکه با چه نمایندگانی ارتباط دارد و چه کسی را چند شب پیش دیده و خواهش کرده تا دخترش را بفرستد سرکار و طرف هم به وی قول داده است کارش را روبراه نماید.
بادی به غَبغَب انداخت که با همین روش بلاخره چهار خواهر و دو برادر را توی همین چند سال برده است سرکار و کسی هم قدرش را نمی داند و او را جدی نمی گیرد.
به اینجا که رسید ناخودآگاه سوالی از ذهنم عبور کرد و بی اختیار از دهنم پرید که؛
-راستی غُربَتی یعنی چی؟
یکباره کُپ کرد.کلامش بریده شد .مثل اینکه برق او را گرفته‌ باشد. خشک و بی روح زُل زد تو صورتم.
همه رشته کلام از دستش در رفت.

ادامه دارد….

منبع : تابناک

درباره‌ی عادل سعیدی پور

فوق لیسانس مهندسی صنایع،عضو خانه مطبوعاتو خبرنگار رسانه ها،مدرس دانشگاه، فعال اجتماعی وورزشی

همچنین ببینید

حکایت عبرت انگیز یک تازه به دوران رسیده صِیدُوق!/قسمت دوم

فشار وارده به سینه اش را حس کردم. هیکل را به عقب داد . نیم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.